تبلیغات
سیب
نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

سامانه ی ایمیل وبلاگ



از این پس کاربران عزیز در صورت تمایل ایمیل خود را در
 پیام های خصوصی برای ما ارسال کنید و در زیر آن علاقه مندی های
 خود را بنویسید تا هر هفته مطالب مورد علاقه ی شما را به ایمیلتان
 ارسال کنیم.با تشکر:(مظهر و آرام)



نوشته شده توسط :Aram Dust
جمعه 28 فروردین 1394-02:26 ق.ظ
نظرات() 

عشق چیست


Image result for ‫لیلی و مجنون‬‎

برای بررسی حقیقت عشق در باور مردم دوران های پیشین، ترجیح دادم بخشی از حکایت لیلی و مجنون را از قلم سلطان مثنوی سرایی ،نظامی، به عنوان مقدمه بیاورم.


روزی ز طریده گاه آن دشت

بر خاک دیار یار بگذشت


دید از قلم وفا سرشته

لیلی مجنون به هم نوشته


ناخن زد و آن ورق خراشید

خود ماند و رفیق را تراشید


گفتند نظارگان چه رای است؟

کز هر دو رقم یکی بجای است


گفتا رقمی به ار پس افتد

کز ما دو رقم یکی بس افتد


چون عاشق را کسی بکاود

معشوقه از او برون تراود


گفتند چراست در میانه

او گم شده و تو بر نشانه


گفتا که به پیش من نه نیکوست

کاین دل شده مغز باشد او پوست


من به که نقاب دوست باشم

یا بر سر مغز پوست باشم


(در پرانتز) را در ادامه مطلب مطالعه کنید.



ادامه ی سخن

نوشته شده توسط :Aram Dust
پنجشنبه 17 فروردین 1396-01:27 ق.ظ

تعبیر چکامه ای از مولانا رومی


Image result for ‫مولوی‬‎

هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی

آتش عشق درزده تا نبود عمارتی

ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را

سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی

روح که سایگی بود سرد و ملول و بی‌طرب

منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی

جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند

برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی

شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ

نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی

جان به مثال ذره‌ها رقص کنان در آفتاب

نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی

جان چو سنگ می‌دهد جان چو لعل می‌خرد

رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی

قرص فلک درآید و روی به گوش جان‌ها

سر ازل بگویدش بی‌سخن و عبارتی

آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر

آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی

محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه

کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی


تأویل در ادامه ی مطلب


تعبیری ساده از شعر

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
پنجشنبه 2 دی 1395-01:44 ق.ظ
حرفی بزن() 

تعبیر شعر "من غلام قمرم"


Image result for ‫گفتم ای عشق من از چیز دگر‬‎

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو


سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو


دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو


گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو


من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو


گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو


گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو


گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو


ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


تعبیری ساده از شعر

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
سه شنبه 23 شهریور 1395-12:12 ب.ظ
نظر شما چیست؟() 

تحلیل غزل چهاردهم دیوان شمس


غزل چهاردهم دیوان کبیر است که شرح و تحلیل آن در ادامه مطلب قرار داده شده است. 


ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا


گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود

مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا


ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته

زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا


ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده

ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا


این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد

سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما


دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله

امروز می در می‌دهد تا برکند از ما قبا


ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری

خوش خوش کشانم می‌بری آخر نگویی تا کجا


هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا


عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان

هر دم تجلی می‌رسد برمی‌شکافد کوه را


یک پاره اخضر می‌شود یک پاره عبهر می‌شود

یک پاره گوهر می‌شود یک پاره لعل و کهربا


ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او

ای که چه باد خورده‌ای ما مست گشتیم از صدا


ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای

گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما



تحلیل غزل

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
سه شنبه 19 مرداد 1395-05:04 ب.ظ
چیزی بگو...() 

چند شعر از کاظم بهمنی


«تاریخ ادبیاتی که سخن از کاظم بهمنی نگوید را خائنان نوشته اند»


واژه ی تلخی به گوش ام خورد بین گاوها
ذات "ما " گفتن مرا آزرد بین گاوها

زندگی یک دامداری بود و من اهلی شدم
عشق در من چون منیت مرد بین گاوها

بین نااهلان مخواه از من که ترویج اش دهم
دامنی گل را نخواهم برد بین گاوها

پشت پا خوردم وگرنه در فرار روز جشن
استخوان هایم نمی شد خرد بین گاوها

از رقیبان نفهمم یک نفر پیروز شد
بی وفا آدم مرا نشمارد بین گاوها







بیشتر نخوانی ضرر کردی...!خود دانی.

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395-04:04 ب.ظ
نظرات() 

جند جرعه می از شراب «رهی»



          مردم فریب
          شب یار من تب است و غم سینه سوز هم
          تـنـهـا نه شب در آتشم ای گل، که روز هم
          ای اشـک هـمـتـی کـه بـه کـِشـت وجود من
          آتــش فــکــنــد آه و دل سـیـنـه سـوز هـم
          گـفـتـم : کـه بـا تو شمع طرب تابناک نیست
          گـفـتـا : کـه سـیـمـگـون مـه گیتی فروز هم
          گـفـتـم : کـه بـعـد از آنهمه دلها که سوختی
          کـس مـی خـورد فـریـب تـو؟ گفتا: هنوز هم
          ای غـم مـگـر تـو یـار شـوی ورنـه بـا رهی
          دل دشـمـن اسـت و آن صـنـم دلـفـروز هم


          «رهی معیری»


دو غزل دیگر از رهی

نوشته شده توسط :Aram Dust
جمعه 6 فروردین 1395-10:28 ب.ظ
نظرات() 

آزار هوشنگ ابتهاج



آزار 
       
دختری خوابیده در مهتاب         
 چون گل ِ نیلوفری بر آب         
خواب می بیند         
 خواب می بیند که بیمارست دلدارش         
وین سیه رؤیا ، شکیب از چشم ِ بیمارش         
 باز می چیند         
 می نشیند خسته دل در دامن ِ مهتاب         
 چون شکسته بادبان ِ زورقی بر آب         
 می کند اندیشه با خود :         
از چه کوشیدم به آزارش ؟         
 وز پشیمانی سرشکی گرم         
 می درخشد در نگاه ِ چشم بیدارش         
روز ِ دیگر         
 باز چون دلداده می ماند به راه ِ او         
 روی می تابد ز دیدارش         
 می گریزد از نگاه ِ او        
 باز می کوشد به آزارش         


گر تو را حوصله مانده ست کمی بیش بنوش!!!

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
یکشنبه 1 فروردین 1395-03:08 ب.ظ
نظرات() 

دو شعر از غلامرضا طریقی

فقط می گویم که «غلامرضا طریقی» استاد بی بدیل شعر است. کاش قدرش را الان که زنده است بدانیم.


این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است


مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است


بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است


بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است


عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله ی زندان شده است


عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است


عشــــق دانشـــکده ی تجــــربـــــه ی انسان هـــاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است


هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است


«ای که از کوچـــه معشوقـــه ی ما می گذری»

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است


یک شعر بیشتر مهمان من

نوشته شده توسط :Aram Dust
پنجشنبه 27 اسفند 1394-08:18 ب.ظ
چقدر پسندیدی؟() 

غزل اول آخر شاهنامه



یا نخوانید، یا همه اش را بخوانید. بیش از صد بار این شعر را خواندم. همیشه برایم تازه است. نمی گذارم حفظ شود در خاطرم، مبادا از شوری که در دلم به پا می کند بکاهد. اولین غزل از کتاب «آخر شاهنامه» اثر فردوسی دوران، «مهدی اخوان ثالث» بزرگ است. به راستی که همانقدر که صلابت اشعارش تن را به لرزه در می آورد، عاشقانه هایش اشک از چشم هر صاحب دلی در می آورد. یا نخوانید، یا همه اش را بخوانید.


باده ای هست و پناهی و شبی شسته و پاک
جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک
نم نمک زمزمه واری ، رهش اندوه و ملال
می زنم در غزلی باده صفت آتشناک

بوی آن گمشده گل را ز چه گلبن خواهم ؟
که چو باد از همه سو می دوم و گمراهم
همه سر چشمم و از دیدن او محرومم
همه تن دستم و از دامن او کوتاهم

باده کم کم دهدم شور و شراری که مپرس
برَدَم ، افتان، خیزان ، به دیاری که مپرس
گوید آهسته به گوشم سخنانی که مگوی
پیش چشم آوََرَدَم باغ و بهاری که مپرس

آتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاه
جهد از دام دلم صد گله عفریته ی آه
بسته بین من و آن آرزوی گمشده ام
پل لرزنده ای از حسرت و اندوه نگاه

گرچه تنهایی من بسته در و پنجره ها
پیش چشمم گذرد عالمی از خاطره ها
مست نفرین منند از همه سو هر بد و نیک
غرق دشنام و خروشم سره ها ، ناسره ها

گرچه دل بس گله زو دارد و پیغام به او
ندهد بار ، دهم باری دشنام به او
من کشم آه ، که دشنام بر آن بزم که وی
ندهد نقل به من، من ندهم جام به او

روشنایی دهِ این تیره شبان بادا یاد
لاله برگِ ترِ برگشته ، لبان ، بادا یاد
شوخ چشم آهوک من که خورد باده چو شیر
پیر می خوارگی  آن تازه جوان ، بادا یاد
 
باده ای بود و پناهی ، که رسید از ره باد
گفت با من : چه نشستی که سحر بال گشاد
من و این ناله ی زار من و این باد سحر
«آه اگر ناله ی زارم نرساند به تو باد»

یه رباعی از م.امید

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
جمعه 7 اسفند 1394-09:48 ب.ظ
نظرات() 

شعر «سکه»از «سیاوش کسرایی»


پنجم اسفند ماه زاد روز سیاوش کسرایی عزیز، شاعر بزرگواری است که ناجوانمردانه کم دیده شد. بزرگ مردی که تاریخ وامدار بزرگی و عظمت اوست. هر کس بخواهد احساسی ترین حماسه ی انسانی را بخواند، تنها کافیست گذری از پس کوچه های منظومه ی «آرش کمانگیر» داشته باشد. افسوس که زمان ندارم تا آن حجم شعر را تایپ کنم. کپی کردن آن را هم تاب نمی آورم، چرا که همین شعر کوتاه زیر را شاخ و برگ بریده اند. چه رسد به آن کوه صلابت. پس این شعر را که با شریان هایم بازی می کند، برایتان می گذارم تا شاید شما احساستان به تلاطم در آید. آن یکی هم برای زمانی دیگر. چکیده ای از زندگی اش را هم در ادامه ی مطلب می توانید بخوانید.

خاطرم دریای پر غوغاست
یاد تو چون سکه ای سیمین رها بر آب این دریاست

خاطر دریا پریشان است
سینه ی دریا پر از تشویش توفان هاست

دست من در موج و قلبم سوی ساحل هاست
قلب من منزلگه دل هاست

نه بر این دریا سکونی
نه به ساحل ها چراغ رهنمونی
کی برآید از افق شمع بلند آفتابم
تا درنگ آرم دمی
تا بیاسایم کمی
تا در این امواج یادی، یادگاری را بیابم

ای دریغا سر به سر موج است و گرداب است یا غرقاب
سکه ی سیمین فرو تر می رود در آب.

از مجموعه ی شعر آوا.
پیشنهاد:شعر «در شب پایان نیافته ی سعدی» را از همین مجموعه مطالعه فرمایید.

ادامه مطلب

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
پنجشنبه 6 اسفند 1394-10:59 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4