تبلیغات
سیب - شعر هم مرگ از علیرضا آذر
نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

شعر هم مرگ از علیرضا آذر



 علیرضا آذر عزیز از بهترین شاعران دوره معاصر ایران زمین است. گرمی و دلنشینی سروده های این بزرگوار خوش ذوق آنقدر ملموس است که نهایت بی انصافی بود اگر شعری از ایشان را در وبلاگ منتشر نمی کردم. هر چند که کپی کردن اشعار شاعران بدون ارایه ی نکته ای ناگفته خلاف عرف وبلاگمان است، اما حقیقتاً دلم نیامد خوانندگانی را که با ایشان آشنایی ندارند با قلم توانمندشان آشنا نکنم.علیرضا آنقدر شعر خوب دارد که انتخاب سخت است؛ اما چون خودم شعر لیلی را خیلی می پسندم تصمیم گرفتم با عزیزان کاربر وبلاگ در خواندنش شریک شوم.

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن...لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست...بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم...لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین،سینه و سر آوردم...مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد...دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی...بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست...یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند...پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود...تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

اِی شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو...دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست...این شعرِ پُر از داغِ تو آتش زدنی ست

اَبیاتِ روانی شده را دور بریز...این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند...این زخمِ سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچه ها چیست،رهایم بکنید...مردم خبری نیست،رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود...بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد...شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد،به درَک...اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم...باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه جا هست،چه باید بکنم...با این همه بن بست چه باید بکنم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند...مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند...در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند...گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند...مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند...در صحنِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد...بانوی هنر،هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مردم شده است...یک تو،وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است،مراعات کنید...ته مانده ی آب است،مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم،بروید...مالِ خودتان دار و ندارم،بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند...مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم...آماده کنید جوخه را،می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز...مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشمِ تو افتاد شکست...مرد است ولی خانه ات آباد،شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود...لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم...باید که در این فاجعه پرپر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد...دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد...صادق،سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند...داود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد...آرایش تصویر به هم می ریزد

اِی روح مرا تا به کجا می بری ام...دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم...با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند...بر زیر و بمِ باغ،قلم می گیرند

این پنجره تصویرِ خیالی دارد...در خانه ی من مرگ تَوالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست...آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام...آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند...دستانِ دعا بدتر از اینم نکند

من پای بدی های خودم می مانم...من پای بدی های تو هم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند...مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشمِ سیاهت شده ام...بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم...از کوچه ی ما می گذری می میرم

سوسو بزنی،این شهر چراغان شده است...چرخی بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای...حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی...گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کُشتی...بانوی شکار،اشتباهی کُشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری...من جان دهم آهسته،تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند...جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفیِ دنیاست عزیز...این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم...با هر کسِ همنامِ تو درگیر شدم

اِی تُف به جهانِ تا ابد غم بودن...اِی مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوشِ شما...اِی ننگ بر و مرگ بر آغوشِ شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است...لعنت به تَنی که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم...با پای خودم می روم این بار گلم




نوشته شده توسط :Mazhar Dust
یکشنبه 29 آذر 1394-10:14 ق.ظ

How can we increase our height?
دوشنبه 30 مرداد 1396 05:02 ب.ظ
I am not sure where you are getting your information, but good topic.

I needs to spend some time learning much more or understanding more.
Thanks for excellent information I was looking for this info for my mission.
alleencaldron.wordpress.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 03:41 ب.ظ
Hi, I do believe this is an excellent blog. I stumbledupon it ;) I'm
going to revisit yet again since I saved as a favorite it.
Money and freedom is the greatest way to change, may you be rich and continue to help other people.
http://jumpypaddle5984.snack.ws/
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:46 ق.ظ
Hey there I am so glad I found your weblog, I really found you by mistake, while I was browsing
on Digg for something else, Nonetheless I am here now and
would just like to say thanks for a marvelous post and a all round exciting blog (I also love the theme/design),
I don't have time to read through it all at the minute but I have bookmarked
it and also added your RSS feeds, so when I have time I will be back to read a
lot more, Please do keep up the fantastic job.
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 08:41 ب.ظ
Everything is very open with a very clear clarification of the
challenges. It was really informative. Your website is useful.
Thanks for sharing!
مبینا
پنجشنبه 8 بهمن 1394 03:27 ق.ظ
دستت درد نکنه مظهر جون. خیلی خوشم اومد. صداش چقدر زیباست. ممنون که منو باهاش آشنا کردی. دکلمه هاش حرف نداره.
پاسخ Mazhar Dust : خواهش می کنم مبینا جان. بله شنیدن دکلمه هاش کلا حال و هوای خاصی داره.
molana
پنجشنبه 8 بهمن 1394 03:27 ق.ظ
bavaretun nemishe cheqad ba in sher gerye kardam. dastet dard nakone.
پاسخ Mazhar Dust : خواهش می کنم آقای مولانا!!! خیلی ها گریه کردن. خیلی ها که باورتون نمی شه.
بردیا
پنجشنبه 8 بهمن 1394 03:25 ق.ظ
آقا این شعر فوق العاده س. به خصوص دکلمه ش. چه صدایی داره؟؟؟ دارم به شعر معاصر امیدوار می شم.
پاسخ Mazhar Dust : تیپ جدیدی از شاعران هستن که واقعاً کار های زیبایی دارن...از جمله کاظم بهمنی، امید صباغ لو و همین علیرضا آذر...پیشنهاد می کنم کار بقیه رو هم دنبال کنید.
Sara
پنجشنبه 8 بهمن 1394 03:24 ق.ظ
bi nazir bud. vaqan bi nazir bud.
پاسخ Mazhar Dust : یقین دارم همین طوره...هر چند بیشتر آقایون باید با این شعرا حال کنن!!!
رکسانا
پنجشنبه 8 بهمن 1394 03:23 ق.ظ
مظهر چیکار کردی با چشمام؟
پاسخ Mazhar Dust : رکسانا تو که اینقدر احساسی نبودی...هر چند که حرف بی موردیه...من هم احساسی نبودم... حد اقل اینطور فکر می کردم...اما...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر