نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

تعبیر چکامه ای از مولانا رومی


Image result for ‫مولوی‬‎

هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی

آتش عشق درزده تا نبود عمارتی

ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را

سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی

روح که سایگی بود سرد و ملول و بی‌طرب

منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی

جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند

برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی

شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ

نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی

جان به مثال ذره‌ها رقص کنان در آفتاب

نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی

جان چو سنگ می‌دهد جان چو لعل می‌خرد

رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی

قرص فلک درآید و روی به گوش جان‌ها

سر ازل بگویدش بی‌سخن و عبارتی

آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر

آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی

محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه

کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی


تأویل در ادامه ی مطلب

***فقط یک نقطه محض اطلاع خواننده. وزن شعر در حالت کل «مُفتَعِلُن مَفاعِلُن» است که در بعضی نیم مصراع ها به شکل «مَفعولُن مَفاعِلُن» در می آید که از اختیارات شاعر است که البته در اشعار پیر بلخ به وفور به نظر می رسد که حاکی از لاابالی گری و بی بند و باری مولوی در استفاده از وزن های عروضی است. :-)

1-در وادی نیستی و فنا (یکی از مقامات تصوف) غوغایی و گرد و خاکی به پا می شود که حاصل از عشق است. عشقی که مثل شمع که پروانه را می سوازند، عاشق یا به بیان دقیق تر عارف را نیست می کند و عمارت ظاهر وجود او را از میان بر می دارد.

2-دلیل این نیستی آن است که یک دیوار یا ساختمان باعث ایجاد سایه و نرسیدن نور خورشید به شخصی می شود که در پناه آن قرار دارد. وجود ظاهری (مثل تن و بدن و غرایز و امیال و ...) به مثابه ی آن ساختمان از که مانع از تابش پرتو هستی و وجود از جانب وجود مطلق (خداوند) می شود. پس انسانی که عاشق خداوند می شود، در آتش آن عشق محو می گردد. (منظور مرگ و نابودی نیست. بلکه وحدت وجود ظاهر و باطن و آشکار و پنهان و در کل عالم متجلی از وجود با ذات وجود و عاشق با معشوق است)

3-روح که در حبس هستی ما قرار دارد، مانند آن است که در سایه باشد و از آن نور وجود ازلی بی بهره. پس در رنج و عذاب است و چشم به انتظار لحظه ای که مژده ی برداشته شدن این دیوار برسد. به بیان ساده تر روح مانند گلی نورسته می خواهد در گرمای نور الوهیت رشد کند و به مقام خدایی برسد.

4 و 5 -حقیقتش من خیلی سعی کردم تفسیری برای ابیات بالا بیابم که در خور بقیه ی شعر هم باشد. ولی متأسفانه مثل آنکه بیت چهار اصلاً نامربوط است و بیت پنج از خوانش ناموزونی دارد. در اینجا هم من به علت ناتوانی در خوانش تنها حدسیات خویش را مطرح می کنم:
«4-کسی که به آن آفتاب برسد و حقیقت را دریابد، دیگر اجازه ی گناه ندارد و اگر بعد از آن مرتکب اشتباهی شود بلافاصله کفاره ی آن را باید بدهد و مجازات می شود. (مثل حضرت آدم که چون آشنا بود با حریم خداوند، گناه کوچکش پیامد سختی داشت یا بسیاری از اولیا الله که به خاطر نافرمانی کوچکی تاوانی بزرگ دادند. مثلا می گویند حلاج تنها به جرم هویدا کردن اسرار به آن عقوبت سهمگین گرفتار شد.) البته می توان این گونه هم برداشت کرد که کسی که از سایه به آفتاب برسد، هر گناهی که بکند در نزد خداوند معذور است و کفاره ی آن داده می شود. ولی واقعاً دور از ذهن به نظر می آید. قضاوت با خواننده...

5-البته این بیت با وجود خوانش افتضاح، معنای واضح تری دارد. (دقت کنید که خوانش «زمین است رنگ» به این شیوه است که «ن» در «زمین» و «س» و «ت» در «است» بایستی ساکن خوانده شود و «الف» در«است» حذف شود تا وزن به شکل درست در بیاید که البته این اختیار شاعری در بین شاعران کهن به شدت رواج داشته است)
 می فرماید که شعله ی آفتاب بر زمین و کوه و ... رنگ های مختلف پیدا می کند وگرنه در آسمان رنگی از آن قبل دیدن و مشاهده کردن نیست. یعنی که نور الهیت در ذات خود پاک است و طاهر و اگر رنگ ها و جلوه های مختلف زیبا و زشت پیدا می کند، به خاطر گیرنده ی این نور است. همان طور که نور سبز نیست و فقط بر برگ درخت سبز دیده می شود، ذات هم شکل و ظاهر خوب و بد ندارد و تنها بر صفحه ی دنیا این چیز ها پیدا می شوند وگرنع خود ذات الهی  موجود در کائنات خیر مطلق است.)

6-جان انسان در مقابل آفتاب وجود و هستی  قائم بالذات، مانند ذره ای است که با وجود خرد و کوچک بودن می تواند این استعداد را از آفتاب بگیرد و روزی شبیه آن  و روشن شود.

7-اگر به «ن» جان نقش نما اضافه کنیم، ظاهراً مشکل وزنی نخواهد داشت. می فرماید که جان دادن عاشقان مثل آن است که سنگ بدهی و گوهر بگیری و در واقع در این فنا سود است نه زیان. چرا که جان خُرد خویش را می بازیم و در عوض به سرچشمه ی وجود می رسیم.(باز هم تأکید می کنم که فنا فی الله ربطی  به مرگ و بازگشتن به بهشت ندارد.)

8-اینجا هم باز حضرت، جان را بیهوده کشیده در نظر گرفته و بیت اشکال وزنی دارد. به هر حال... قرص فلک یعنی گردی آسمان که همان  آفتاب است و استعاره از منبع هستی که می آید و به در گوش دل ما اسرار ازل را (که خیام می فرمود نه تو دانی و نه من) بدون یک کلمه سخن از طریق زبان، از طریق الهام به قلب عارف سالک می رساند. در واقع او را عالم الغیب (حالا مقدار علم بستگی به مقام صوفی دارد) می نماید.
*البته من از چند نفر از اساتید خودم سوال پرسیدم و بعضی اعتقاد داشتند که قرص فلک، اضافه ی تشبیهی است. چرا که به باور دایره و کروی بودن آسمان های هفتگانه که روی هم هستند اشاره دارد. اما من به قرینه ابیات قبلی و همچنین به علت معنای واضح تر بیت قرص فلک را مجموعاً استعاره از آفتاب می گیرم که تازه خود آفتاب هم می تواند اشاره ای شیطنت آمیز به شمس تبریزی داشته باشد کما اینکه در دیگر اشعار مولوی هم نمود دارد. قضاوت با خواننده...

9-چه کسی جرئت و جربزه ی آن را دارد که از آن لحظه ای سخن بگوید که به او الهام می شود و آتش عشق به درونش رخنه می کند. همان گونه که می بینیم که حتی پیامبر هم هرگز نتوانسته اند و شاید نخواسته اند یا اجازه نداشته اند از حال و هوای لحظاتی که به ایشان وحی می شده به طور ملموسی سخن بگویند. در واقع مولوی فقط خواسته که به خواننده بفهماند که آن لحظه آن قدر عظیم است که در مخیله ی مردم عوام نمی گنجد و قابل بیان نیست.
*البته مفهوم کلی بیت این مهم را می رساند نه ترجمه ی تحت اللفظی. چرا که معنای بیت این است چه کسی زهره ی آن را دارد که از کسی حرف بزند که هر لحظه به روح آتش می زند که این آتش، آتش الهام و وحی است. هر کسی از خدا می تواند حرف بزند. اما این سخن گفتن ناآگاهانه و از روی جهل است و تنها در لحظات شهود و حضور است که حقیقت حضرت باری تعالی بر عارف سالک معین می شود. پس اگر مولوی می گوید کسی زهره ی حرف زدن درباره ی مقصود حقیقی را ندارد، منظور آن خدایی است که در لحظات شهود که اتش به وجود سالک می زند و بر او ظاهر می شود.

10-در نهایت خود را به آن روحِ حاضر در سایه  تشبیه می کند و شمس را به علت محرم بودن با خدا، راه رسیدن به آفتاب الهی می داند. سپس از شمس می خواهد که رخصت دیدار به او بدهد بلکه او هم بتواند از آن آتش جاوید بهره ای ببرد. (زیارتی نوعی درخواست عاجزانه است. مانند جمله خداوندا! مددی... یعنی مرا کمک کن. زیارتی نیز به همین شیوه در این جمله درخواست رخصت حضور از شمس دین است.)



نوشته شده توسط :Mazhar Dust
پنجشنبه 2 دی 1395-02:44 ق.ظ
حرفی بزن() 

مشاهده
جمعه 18 فروردین 1396 02:04 ب.ظ
سلام دستت درد نکنه. دفعه ی اول زیاد به دلم ننشست. ولی داشتم به یکی از دوستام نشونش می دادم که دیدم یه سری اصلاحات انجام شده که خیلی به بهبود متن کمک کرده.
به نظرم خوب میشه که به عنوان زیرنویس از یک سری باورها و اعتقادات عرفانی اهل تصوف حرف بزنی تا متن رو کمی حرفه ای تر بکنه.
در کل خوب بود. چند تا مشکل داشتم در خوانش شعر که با اصلاحاتت رفع شد. ممنون.
پاسخ Aram Dust : خوشحالم که مشکلتون مرتفع شد... ممنون میشم اگه مشکلاتی به نظرتون رسید به نویسنده ها اطلاع بدین.






شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic