تبلیغات
سیب - عشق چیست
نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

عشق چیست


Image result for ‫لیلی و مجنون‬‎

برای بررسی حقیقت عشق در باور مردم دوران های پیشین، ترجیح دادم بخشی از حکایت لیلی و مجنون را از قلم سلطان مثنوی سرایی ،نظامی، به عنوان مقدمه بیاورم.


روزی ز طریده گاه آن دشت

بر خاک دیار یار بگذشت


دید از قلم وفا سرشته

لیلی مجنون به هم نوشته


ناخن زد و آن ورق خراشید

خود ماند و رفیق را تراشید


گفتند نظارگان چه رای است؟

کز هر دو رقم یکی بجای است


گفتا رقمی به ار پس افتد

کز ما دو رقم یکی بس افتد


چون عاشق را کسی بکاود

معشوقه از او برون تراود


گفتند چراست در میانه

او گم شده و تو بر نشانه


گفتا که به پیش من نه نیکوست

کاین دل شده مغز باشد او پوست


من به که نقاب دوست باشم

یا بر سر مغز پوست باشم


(در پرانتز) را در ادامه مطلب مطالعه کنید.


    در ابتدا مخلص کلام این چند بیت این است که مجنون روزی در نزدیکی کوه نجد که اقامتگاه لیلی بود، دید بر یک لوح شخصی اسم او و لیلی را کنار هم نوشته بود. او هم با ناحن لوح را خراشید و تراشید تا اسم لیلی پاک شود و فقط مجنون بماند. از او پرسیدند چرا چنین کردی؟ پاسخ داد که یک نفر کافی است و اگر دل عاشق را که منم جست و جو کنید، معشوق را که لیلی ست می یابید و نیازی به بودن ظاهری اسم لیلی نیست. چرا لیلی در مجنون است و به عبارت دیگر وجود مجنون را لیلی فرا گرفته. بعد گفتند چرا خودت را بر جای گذاشتی. بد نیست اشاره کنم که پیشینیان ما به فنای عاشق در معشوق باور داشتند. چنان که مولوی در داستان عاشقی که هر بار به درگاه معشوق می رود، می آورد که هر بار تا معشوق می پرسد کیست، چون می گوید: «فلانی هستم» در را باز نمی کند. چرا که عاشق نباید از خود نشانی باقی گذارد و منیت خویش را باید فراموش کند و همه ی وجودش معشوق شود. برای همین مجنون را ملامت کردند که چرا اسم خودت را باقی گذاشتی؟ گفت که لیلی در مجنون است و من خوش تر دارم که لیلی درون مایه و مجنون تنها پوسته ی ظاهری باشد. من خوش تر دارم که مجنون نقاب و لیلی ماه روی پشت آن باشد. البته که سخن نظامی بسیار دلنشین تر از توضیحات خشک راقم این سطور است.
   چنان که در این چند بیت می بینید، باور مجنون به عنوان علم دار عشاق، چیزی فراتر از باور امروزیان در باره ی عشق است. مثال این سخنان را به فراوانی در اشعار حافظ و سعدی و مولوی و ... می توان یافت. اما از آنجا که سرچشمه ی تمام این سخنان، منظومه های نظامی و هم عصر های اوست، بهتر دانستم که یکی از داستان های او را به عنوان نمونه بیاورم و به قول جلال الدین بلخی «چون که صد آمد نود هم پیش ماست» البته این سخنان و این گونه از باورها، به نوبه ی خود سرچشمه اش را از عارفان و صوفیان سده های دوم و سوم و چهارم چون جنید و حلاج و شبلی و بایزید و ذوالنون و ... است. نوع عشق ورزیدن این اربابان معرفت بود که کم کم به عشق های میان عاشق و معشوق های زمینی رخنه کرد و در اشعار شاعران منعکس شد. در تذکرة الاولیا می خوانیم که شبلی و جنید هر دو بیمار بودند. طبیبی مجوسی به ملاقات ایشان بهر درمانشان آمد. جنید یک یک دردهایش را برای طبیب برشمرد و شبلی هیچ نگفت. جنید گفت چرا هیچ نگفتی تا بداند چون با دوست چنین می کنند، وای بر دشمن؟!! شبلی پاسخ داد طاقتم نبود که از دوست پیش دشمن شکایت برم.
   می توان نهایت خلوص و صداقت را در دل شبلی دید. از این قبیل عشق ورزی ها بود که کم کم عشاق زمینی هم فراگرفتند. آنچنان که گاهی به معشوق مرتبه ی خدایی می دادند. اما گاهی این عشق ورزی عارفانه، باز رنگ عشق زمینی به خود می گرفت. چنان که وقتی لیلی به اجبار به عقد ابن سلام در آمد، مجنون زبان به شکایت گشود که:

من مهر تو را به جان خریده***تو مهر کسی دگر گزیده
کس عهد کسی چنین گذارد؟***کاو را نفسی به یاد نآرد؟
با یار نو آنچنان شدی شاد***کز یار قدیم نآوری یاد
گر با دگری شدی هم آغوش***ما را به زبان مکن فراموش
.
.
.برداشتی اولم به یاری***بگذاشتی آخرم به خواری
کردی دل خود به دیگری گرم***وز دیده ی من نیامدت شرم

  و بسیاری ابیات این چنینی که فرود آمدن مجنون را از آن عشق آسمانی و رضا دادن به رضای معشوق و تسلیم محض به مرتبه ی زمینی عشق که البته باز در جای خود محترم است، نشان می دهد. و این نوع اشعار در دیوان تمامی شاعران بعدی دیده می شود. چنان که حافظ در جایی می سراید:
گر تیغ بارد، از کوی آن ماه*** گردن نهادیم، الحکم لله
یا می گوید:
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی...من از آن روز که در بند توام آزادم

اما در جای دیگر از مرتبه پایین می آید و زبان به شکایت و حتی تهدید می گشاید:

شمع هر بزم مشو ور نه بسوزی مارا***یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
...
در زلف چون کمندش، ای مپیچ کآنجا***سرها بریده بینی ،بی جرم و بی جنایت

و باز همین حافظ بال می گشاید به بلندای آسمان عشق و می سراید:

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت***ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی***هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت


گویی حافظ هم به شکایت در آمده از خام هایی که ادعای عاشقی می کنند. و این مسئله در دیوان تمام شاعران هست و بعد از وحشی بافقی، عشق رو به نزول می رود. با ظهور وحشی بافقی شاعران، که پرچم دار عاشقان دوران بودند، به شدت بدخو شده و معشوق را تهدید و حتی گاهی تحقیر می کنند و به قول عوام، برای آنها طاقچه بالا می گذارند. مانند:

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت*** دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت*** نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت***سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

                 بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

                ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش


   یعنی معشوق را تهدید می کند که اذیتم کنی، رهایت می کنم و کاری می کنم پشیمان شوی و حتی شاید حرفی بزنم که هم من شرمنده شوم و هم تو ناراحت. آن عشق مقدس شبلی کجا و این ادعای عشق ورزی خام کجا؟ این سخت دلی عاشق، حتی در همان مجموعه ی مجنون و لیلی نیز انعکاس دارد. آنجا که نظامی به عنوان پند، می گوید:

می باش چو خار حربه بر دوش*** تا خرمن گل کشی در آغوش


    موضوع دیگر احوال معشوق است که در اشعار نظامی بر خلاف اکثر شاعران و ترانه سرایان، معشوق سنگدل و بی احساس نیست. برای مثال در وصف لیلی در فراق مجنون می سراید:

می رفت نهفته بر سر بام...نظاره کنان ز صبح تا شام

تا مجنون را چگونه بیند؟...با او نفسی کجا نشیند؟

او را به کدام دیده جوید...با او غم دل چگونه گوید

از بیم رقیب و ترس بدخواه...پوشیده به نیم شب زدی آه

چون شمع به زهر خنده می زیست...شیرین خندید و تلخ و بگریست

گل را به سرشک می خراشید...وز چوب رفیق می تراشید


یا وقتی پدر لیلی او را به زور به ابن سلام می دهد، نظامی از احوال لیلی چنین خبر می دهد:

می خورد ولی به صد مدارا...پنهان جگر و مِی آشکارا

چون شمع به خنده رخ برافروخت...خندید و به زیر خنده می سوخت


یا وقتی نامه به مجنون می نویسد، چنین برای عاشق دلسوخته اش سخن می گوید:

من دل به وفای تو سپرده...تو سر ز وفای من نبرده

چونی؟ و چگونه ای؟ چه سازی؟... من با تو، تو با که عشق بازی؟

چون بخت تو در فراقم از تو...جفت توام ار چه طاقم از تو

می خواستمی کزین جهانم...باشد چو تویی هم آشیانم

من ماه و تو آفتابی از نور...چشمی به تو می گشایم از دور


یعنی معشوقان نیز عشق پیشه بودند و در فراق می سوختند و در وصال، هراس از هجران داشتند.


مخلص کلام آنکه عشق در طول تاریخ ما فراز و فرود های بسیار داشته است. از اوج گرفتن حلاج ها و خرقانی ها تا فرود آمدن وحشی ها و رهی معیری ها (رهی معیری به علت زخم هایی که خورده بود، به شدت بدبین شده بود نسب به زنان  و در آخر عمر شعرهایی سرود که از منش او به دور بود. مانند: «باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم... وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم» که البته این نمونه ها در دیوان او چون قطره در دریاست) و از مجنون های شیفته عارف مسلک تا قیص بن عامر های شاکی و شکوه به لب. اما همیشه بودند آنان که معنای عشق را فهمیده اند. جالب آنکه هر مدعی ساده لوحی ادعای گذشتن از جان دارد در راه عشق؛ غافل از آنکه بزرگترین ایثار در عاشقی، گذشتن از غرور و تکبر است. چه بسیار عشق های زیبا که با پتک غرور طرفین از قله ی خلوص به مغاک نفرت افتاده اند و نابود شده اند. و به راستی که فنا در عشق که عارفان از سخن بسیار گفته اند نیز همین گذشت از منیت های خویش است. بسیارند آنان که شعار می دهند: «تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش...دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست.» و یا ادعا دارند که «فریاد زدم نام خودم را در کوه...نام تو هزار بار برگشت به من» اما پای غرور و خودپسندی که میان می آید، اندکی از خویشتن گذشت نشان نمی دهند. حتی به قیمت آزار دیدن خودشان. واضح است که منظور نویسنده ی متن، شاعر این ابیات نمونه نبوده و مراد آنان است که تنها به حفظ این ابیات شریف رضایت داده تا هر جا فرصت شد، شعاری بر لب بیاورند. در نهایت عشق زیباست و وجه تمایز آدمی از دام و دد. چه بهتر که قدر آنانی را که بدانیم که دل در گرو مهرشان داریم. به قول رومی:


آنکه از عشقش دلت لرزان بود...چون شوی چون پیش تو گریان شود؟

آنکه از نازش دلت پر خون بود...چون که آید در نیاز او، چون بود؟

چون پیِ« یَسکُن الیها»ش آفرید...کی تواند آدم از حوا برید؟

آنکه عالم بنده ی گفتش بُدی...«کَلِّمینی یا حمیرا» می زدی

مهر و رحمت وصف انسانی بود...خشم و شهوت وصف حیوانی بود

« پرتو حق است آن معشوق نیست...خالقست او گوییا مخلوق نیست»




نوشته شده توسط :Aram Dust
پنجشنبه 17 فروردین 1396-12:27 ق.ظ

How can you heal an Achilles tendonitis fast?
سه شنبه 10 مرداد 1396 09:35 ق.ظ
Thank you for another informative site. Where else may
I get that type of info written in such a perfect approach?
I have a challenge that I'm simply now running on, and I've been at the
look out for such information.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:01 ق.ظ
Heya! I just wanted to ask if you ever have any trouble with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing a few
months of hard work due to no data backup. Do you have any solutions to protect against hackers?
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 08:52 ق.ظ
Somebody necessarily assist to make severely articles I
might state. That is the first time I frequented your web page and to this point?
I surprised with the analysis you made to create this actual publish incredible.
Wonderful activity!
هدی
شنبه 19 فروردین 1396 09:04 ق.ظ
سلام دوست عزیز ، وبلاگ خیلی خوبی داری
به ما هم سر بزن سامانه تبادل خودکار راه انداختیم آنی ثبتت میکنه ، همه کادرها رو پرکن و بک لینک قوی بگیر . هزینش ۱ دقیقه پر کردنه اطلاعت وبتون هستش
دانلود آهنگ جدید
پنجشنبه 17 فروردین 1396 04:52 ب.ظ

سلام دوست عزیز

تبادل لینک با سایت پیج رنک دار و دارای اتوریتی مناسب

برای افزایش بازدید و رتبه در گوگل

http://lo3.ir/links/

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر