سیب tag:http://mazharjan.mihanblog.com 2018-09-21T02:45:09+01:00 mihanblog.com عشق چیست 2017-04-05T20:57:45+01:00 2017-04-05T20:57:45+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/355 Aram Dust برای بررسی حقیقت عشق در باور مردم دوران های پیشین، ترجیح دادم بخشی از حکایت لیلی و مجنون را از قلم سلطان مثنوی سرایی ،نظامی، به عنوان مقدمه بیاورم.روزی ز طریده گاه آن دشتبر خاک دیار یار بگذشت دید از قلم وفا سرشتهلیلی مجنون به هم نوشته ناخن زد و آن ورق خراشیدخود ماند و رفیق را تراشید گفتند نظارگان چه رای است؟کز هر دو رقم یکی بجای است گفتا رقمی به ار پس افتدکز ما دو رقم یکی بس افتد چون عاشق را کسی بکاودمعشوقه از او برون تراود گفتند چراست در میانهاو گم شده و تو بر نشانه گفتا که به پیش من ن Image result for ‫لیلی و مجنون‬‎

برای بررسی حقیقت عشق در باور مردم دوران های پیشین، ترجیح دادم بخشی از حکایت لیلی و مجنون را از قلم سلطان مثنوی سرایی ،نظامی، به عنوان مقدمه بیاورم.


روزی ز طریده گاه آن دشت

بر خاک دیار یار بگذشت


دید از قلم وفا سرشته

لیلی مجنون به هم نوشته


ناخن زد و آن ورق خراشید

خود ماند و رفیق را تراشید


گفتند نظارگان چه رای است؟

کز هر دو رقم یکی بجای است


گفتا رقمی به ار پس افتد

کز ما دو رقم یکی بس افتد


چون عاشق را کسی بکاود

معشوقه از او برون تراود


گفتند چراست در میانه

او گم شده و تو بر نشانه


گفتا که به پیش من نه نیکوست

کاین دل شده مغز باشد او پوست


من به که نقاب دوست باشم

یا بر سر مغز پوست باشم


(در پرانتز) را در ادامه مطلب مطالعه کنید.


]]>
تعبیر چکامه ای از مولانا رومی 2016-12-21T22:14:40+01:00 2016-12-21T22:14:40+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/353 Mazhar Dust هست به خطه عدم شور و غبار و غارتیآتش عشق درزده تا نبود عمارتی ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود راسایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی روح که سایگی بود سرد و ملول و بی‌طربمنتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کندبرق زد از گناه او هر طرفی کفارتی شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگنیست بدید در هوا از لطف و طهارتی جان به مثال ذره‌ها رقص کنان در آفتابنورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی جان چو سنگ می‌دهد جان چو لعل می‌خردرقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی قرص فلک درآید و ر


Image result for ‫مولوی‬‎

هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی

آتش عشق درزده تا نبود عمارتی

ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را

سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی

روح که سایگی بود سرد و ملول و بی‌طرب

منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی

جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند

برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی

شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ

نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی

جان به مثال ذره‌ها رقص کنان در آفتاب

نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی

جان چو سنگ می‌دهد جان چو لعل می‌خرد

رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی

قرص فلک درآید و روی به گوش جان‌ها

سر ازل بگویدش بی‌سخن و عبارتی

آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر

آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی

محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه

کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی


تأویل در ادامه ی مطلب

]]>
تعبیر شعر "من غلام قمرم" 2016-09-13T07:42:23+01:00 2016-09-13T07:42:23+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/352 Mazhar Dust من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگوور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسمگفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفتسر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پیدا شددر ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کردکه نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر اس


Image result for ‫گفتم ای عشق من از چیز دگر‬‎

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو


سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو


دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو


گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو


من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو


گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو


گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو


گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو


ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

]]>
تحلیل غزل چهاردهم دیوان شمس 2016-08-09T12:34:27+01:00 2016-08-09T12:34:27+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/351 Mazhar Dust غزل چهاردهم دیوان کبیر است که شرح و تحلیل آن در ادامه مطلب قرار داده شده است.  ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شماافتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شودمرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموختهزان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه دهای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزدسودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما دیروز مستان را به ره بربود آ


غزل چهاردهم دیوان کبیر است که شرح و تحلیل آن در ادامه مطلب قرار داده شده است. 


ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا


گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود

مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا


ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته

زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا


ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده

ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا


این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد

سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما


دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله

امروز می در می‌دهد تا برکند از ما قبا


ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری

خوش خوش کشانم می‌بری آخر نگویی تا کجا


هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا


عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان

هر دم تجلی می‌رسد برمی‌شکافد کوه را


یک پاره اخضر می‌شود یک پاره عبهر می‌شود

یک پاره گوهر می‌شود یک پاره لعل و کهربا


ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او

ای که چه باد خورده‌ای ما مست گشتیم از صدا


ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای

گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما


]]>
چند شعر از کاظم بهمنی 2016-05-09T11:34:34+01:00 2016-05-09T11:34:34+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/350 Mazhar Dust «تاریخ ادبیاتی که سخن از کاظم بهمنی نگوید را خائنان نوشته اند»واژه ی تلخی به گوش ام خورد بین گاوها ذات "ما " گفتن مرا آزرد بین گاوها زندگی یک دامداری بود و من اهلی شدم عشق در من چون منیت مرد بین گاوها بین نااهلان مخواه از من که ترویج اش دهم دامنی گل را نخواهم برد بین گاوها پشت پا خوردم وگرنه در فرار روز جشن استخوان هایم نمی شد خرد بین گاوها از رقیبان نفهمم یک نفر پیروز شد بی وفا آدم مرا نشمارد بین گاوها
«تاریخ ادبیاتی که سخن از کاظم بهمنی نگوید را خائنان نوشته اند»


واژه ی تلخی به گوش ام خورد بین گاوها
ذات "ما " گفتن مرا آزرد بین گاوها

زندگی یک دامداری بود و من اهلی شدم
عشق در من چون منیت مرد بین گاوها

بین نااهلان مخواه از من که ترویج اش دهم
دامنی گل را نخواهم برد بین گاوها

پشت پا خوردم وگرنه در فرار روز جشن
استخوان هایم نمی شد خرد بین گاوها

از رقیبان نفهمم یک نفر پیروز شد
بی وفا آدم مرا نشمارد بین گاوها






]]>
جند جرعه می از شراب «رهی» 2016-03-25T17:58:40+01:00 2016-03-25T17:58:40+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/349 Aram Dust           مردم فریب          شب یار من تب است و غم سینه سوز هم          تـنـهـا نه شب در آتشم ای گل، که روز هم          ای اشـک هـمـتـی کـه بـه کـِشـت وجود من          آتــش فــکــنــد آه و دل سـیـنـه سـوز هـم          گـفـتـم : ک

          مردم فریب
          شب یار من تب است و غم سینه سوز هم
          تـنـهـا نه شب در آتشم ای گل، که روز هم
          ای اشـک هـمـتـی کـه بـه کـِشـت وجود من
          آتــش فــکــنــد آه و دل سـیـنـه سـوز هـم
          گـفـتـم : کـه بـا تو شمع طرب تابناک نیست
          گـفـتـا : کـه سـیـمـگـون مـه گیتی فروز هم
          گـفـتـم : کـه بـعـد از آنهمه دلها که سوختی
          کـس مـی خـورد فـریـب تـو؟ گفتا: هنوز هم
          ای غـم مـگـر تـو یـار شـوی ورنـه بـا رهی
          دل دشـمـن اسـت و آن صـنـم دلـفـروز هم


          «رهی معیری»

]]>
آزار هوشنگ ابتهاج 2016-03-20T11:38:44+01:00 2016-03-20T11:38:44+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/348 Mazhar Dust آزار          دختری خوابیده در مهتاب           چون گل ِ نیلوفری بر آب          خواب می بیند           خواب می بیند که بیمارست دلدارش          وین سیه رؤیا ، شکیب از چشم ِ بیمارش           باز می چیند   &nb

آزار 
       
دختری خوابیده در مهتاب         
 چون گل ِ نیلوفری بر آب         
خواب می بیند         
 خواب می بیند که بیمارست دلدارش         
وین سیه رؤیا ، شکیب از چشم ِ بیمارش         
 باز می چیند         
 می نشیند خسته دل در دامن ِ مهتاب         
 چون شکسته بادبان ِ زورقی بر آب         
 می کند اندیشه با خود :         
از چه کوشیدم به آزارش ؟         
 وز پشیمانی سرشکی گرم         
 می درخشد در نگاه ِ چشم بیدارش         
روز ِ دیگر         
 باز چون دلداده می ماند به راه ِ او         
 روی می تابد ز دیدارش         
 می گریزد از نگاه ِ او        
 باز می کوشد به آزارش         

]]>
دو شعر از غلامرضا طریقی 2016-03-17T16:48:35+01:00 2016-03-17T16:48:35+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/347 Aram Dust فقط می گویم که «غلامرضا طریقی» استاد بی بدیل شعر است. کاش قدرش را الان که زنده است بدانیم. این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده استکـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده استمثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــوبس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده استبس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلمنسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده استبی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کردخبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده استعشق مهمان عزیزی ست که با رفتن اونرده ی پنجره ها میله ی زندان شده استعشق زاییده ی

فقط می گویم که «غلامرضا طریقی» استاد بی بدیل شعر است. کاش قدرش را الان که زنده است بدانیم.


این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است


مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است


بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است


بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است


عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله ی زندان شده است


عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است


عشــــق دانشـــکده ی تجــــربـــــه ی انسان هـــاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است


هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است


«ای که از کوچـــه معشوقـــه ی ما می گذری»

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

]]>
غزل اول آخر شاهنامه 2016-02-26T18:18:33+01:00 2016-02-26T18:18:33+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/345 Mazhar Dust یا نخوانید، یا همه اش را بخوانید. بیش از صد بار این شعر را خواندم. همیشه برایم تازه است. نمی گذارم حفظ شود در خاطرم، مبادا از شوری که در دلم به پا می کند بکاهد. اولین غزل از کتاب «آخر شاهنامه» اثر فردوسی دوران، «مهدی اخوان ثالث» بزرگ است. به راستی که همانقدر که صلابت اشعارش تن را به لرزه در می آورد، عاشقانه هایش اشک از چشم هر صاحب دلی در می آورد. یا نخوانید، یا همه اش را بخوانید.باده ای هست و پناهی و شبی شسته و پاک جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک نم نمک زمزمه واری ، رهش اندوه و ملال می زن

یا نخوانید، یا همه اش را بخوانید. بیش از صد بار این شعر را خواندم. همیشه برایم تازه است. نمی گذارم حفظ شود در خاطرم، مبادا از شوری که در دلم به پا می کند بکاهد. اولین غزل از کتاب «آخر شاهنامه» اثر فردوسی دوران، «مهدی اخوان ثالث» بزرگ است. به راستی که همانقدر که صلابت اشعارش تن را به لرزه در می آورد، عاشقانه هایش اشک از چشم هر صاحب دلی در می آورد. یا نخوانید، یا همه اش را بخوانید.


باده ای هست و پناهی و شبی شسته و پاک
جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک
نم نمک زمزمه واری ، رهش اندوه و ملال
می زنم در غزلی باده صفت آتشناک

بوی آن گمشده گل را ز چه گلبن خواهم ؟
که چو باد از همه سو می دوم و گمراهم
همه سر چشمم و از دیدن او محرومم
همه تن دستم و از دامن او کوتاهم

باده کم کم دهدم شور و شراری که مپرس
برَدَم ، افتان، خیزان ، به دیاری که مپرس
گوید آهسته به گوشم سخنانی که مگوی
پیش چشم آوََرَدَم باغ و بهاری که مپرس

آتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاه
جهد از دام دلم صد گله عفریته ی آه
بسته بین من و آن آرزوی گمشده ام
پل لرزنده ای از حسرت و اندوه نگاه

گرچه تنهایی من بسته در و پنجره ها
پیش چشمم گذرد عالمی از خاطره ها
مست نفرین منند از همه سو هر بد و نیک
غرق دشنام و خروشم سره ها ، ناسره ها

گرچه دل بس گله زو دارد و پیغام به او
ندهد بار ، دهم باری دشنام به او
من کشم آه ، که دشنام بر آن بزم که وی
ندهد نقل به من، من ندهم جام به او

روشنایی دهِ این تیره شبان بادا یاد
لاله برگِ ترِ برگشته ، لبان ، بادا یاد
شوخ چشم آهوک من که خورد باده چو شیر
پیر می خوارگی  آن تازه جوان ، بادا یاد
 
باده ای بود و پناهی ، که رسید از ره باد
گفت با من : چه نشستی که سحر بال گشاد
من و این ناله ی زار من و این باد سحر
«آه اگر ناله ی زارم نرساند به تو باد» ]]>
شعر «سکه»از «سیاوش کسرایی» 2016-02-25T19:29:00+01:00 2016-02-25T19:29:00+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/344 Mazhar Dust پنجم اسفند ماه زاد روز سیاوش کسرایی عزیز، شاعر بزرگواری است که ناجوانمردانه کم دیده شد. بزرگ مردی که تاریخ وامدار بزرگی و عظمت اوست. هر کس بخواهد احساسی ترین حماسه ی انسانی را بخواند، تنها کافیست گذری از پس کوچه های منظومه ی «آرش کمانگیر» داشته باشد. افسوس که زمان ندارم تا آن حجم شعر را تایپ کنم. کپی کردن آن را هم تاب نمی آورم، چرا که همین شعر کوتاه زیر را شاخ و برگ بریده اند. چه رسد به آن کوه صلابت. پس این شعر را که با شریان هایم بازی می کند، برایتان می گذارم تا شاید شما احساستان به تلاطم
پنجم اسفند ماه زاد روز سیاوش کسرایی عزیز، شاعر بزرگواری است که ناجوانمردانه کم دیده شد. بزرگ مردی که تاریخ وامدار بزرگی و عظمت اوست. هر کس بخواهد احساسی ترین حماسه ی انسانی را بخواند، تنها کافیست گذری از پس کوچه های منظومه ی «آرش کمانگیر» داشته باشد. افسوس که زمان ندارم تا آن حجم شعر را تایپ کنم. کپی کردن آن را هم تاب نمی آورم، چرا که همین شعر کوتاه زیر را شاخ و برگ بریده اند. چه رسد به آن کوه صلابت. پس این شعر را که با شریان هایم بازی می کند، برایتان می گذارم تا شاید شما احساستان به تلاطم در آید. آن یکی هم برای زمانی دیگر. چکیده ای از زندگی اش را هم در ادامه ی مطلب می توانید بخوانید.

خاطرم دریای پر غوغاست
یاد تو چون سکه ای سیمین رها بر آب این دریاست

خاطر دریا پریشان است
سینه ی دریا پر از تشویش توفان هاست

دست من در موج و قلبم سوی ساحل هاست
قلب من منزلگه دل هاست

نه بر این دریا سکونی
نه به ساحل ها چراغ رهنمونی
کی برآید از افق شمع بلند آفتابم
تا درنگ آرم دمی
تا بیاسایم کمی
تا در این امواج یادی، یادگاری را بیابم

ای دریغا سر به سر موج است و گرداب است یا غرقاب
سکه ی سیمین فرو تر می رود در آب.

از مجموعه ی شعر آوا.
پیشنهاد:شعر «در شب پایان نیافته ی سعدی» را از همین مجموعه مطالعه فرمایید.
]]>
حسین بن منصور حلاج 2016-01-27T22:01:31+01:00 2016-01-27T22:01:31+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/340 Aram Dust "دوستان خواننده ی عزیز. اگر چه در تهیه ی این مقاله وقت زیادی را صرف کرده ام، اما در تایپ آن متأسفانه شرایط مساعدی نداشتم. پس لطفاً اگر اشتباه تایپی یا تاریخی و... در آن مشاهده کردید حتماً به من اطلاع دهید که تصحیح شود. خواهشمندم از منابع معتبر استفاده کنید. در ضمن منتظر انتشار قسمت های دیگر این مقاله باشید."ابوالمغیث بن عبدالله بن احمد بن ابی طاهر (حسین بن منصور حلاج) از شاعران و عارفان بزرگ قرن سوم هجری است که عمده ی شهرت او به خاطر شعار «انا الحق» می باشد که در نهایت باعث حکم تکفیر او گردی
"دوستان خواننده ی عزیز. اگر چه در تهیه ی این مقاله وقت زیادی را صرف کرده ام، اما در تایپ آن متأسفانه شرایط مساعدی نداشتم. پس لطفاً اگر اشتباه تایپی یا تاریخی و... در آن مشاهده کردید حتماً به من اطلاع دهید که تصحیح شود. خواهشمندم از منابع معتبر استفاده کنید. در ضمن منتظر انتشار قسمت های دیگر این مقاله باشید."

ابوالمغیث بن عبدالله بن احمد بن ابی طاهر (حسین بن منصور حلاج) از شاعران و عارفان بزرگ قرن سوم هجری است که عمده ی شهرت او به خاطر شعار «انا الحق» می باشد که در نهایت باعث حکم تکفیر او گردید؛ به گونه ای که بر دارش زدند و دست و پا و سرش را بریدند و پیکرش را سوزانده و خاکسترش را به دامان رودخانه  ی دجله سپردند.  زندگی نامه ی وی در ذکر هفتاد و دوم کتاب «تذکرة الاولیا» از عطار نیشابوری و متاب «شعله ی طور» از عبدالحسین زرین کوب موجود است و علاقه مندان برای اطلاعات بیشتر می توانند به آن مراجعه کنند.

در مورد ادعای حسین بن منصور عقاید گونه گون فراوان است. اما سه  نظریه ی غالب در این بین به چشم می خورد که عبارت اند از:
1-عده ای او را مشرک دانسته و بر این باورند که او ادعای الوهیت کرده است؛ چنان که فرعون نمرود کردند. این دیدگاه در یکی از اشعار سعدی نیز به چشم می خورد.
2-عده ای او را مدعی نیابت امام زمان دانسته و دروغ گو می شمارند. چنان که گفته شده است او در ایران از این روش برای جلب دوستان و یاران اهل بیت استفاده می جسته است.
3-گروه دیگر عقاید او را مطابق با باور های عرفانی، در خور تفسیر می دانند و بر آن باور هستند که تنها لفظ «اناالحق» صورت داستان است و این شعار را باید در رفتار و عمل او دید و تفسیر کرد.

اما موضوع مقاله ی پیش روی شما حقانیت و یا عدم حقانیت حلاج در نظر بزرگان و عارفان و ادیبان پس از وی است. آنگونه که از تاریخ بر می آید، بسیاری از بزرگان تاریخ اسلام از جمله ابن ندیم، نجم الدین رازی، شمس الدین تبریزی و... بر این باورند که حلاج پرتوی از انوار خورشید را دیده و به خویشتن مغرور شده و راه را گم کرده است و داد اناالحق او را ناشی از خامی و ناپختگی او می دانند.من باب مثال ابن ندیم در کتاب «الفهرست» خود می گوید:«وی مردی محتال و شعبده باز بوده است که افکار خود را به لباس صوفیه آراسته و جسورانه مدعی دانستن همه علوم شد؛ ولی بی بهره بوده و چیزی از صناعت کیمیا به طور سطحی می دانسته و در دسائس سیاسی خطرناک و گستاخ بوده است. دعوی الوهیت کرده و خود را مظهر حق خوانده... .» در حالی که در سمت مقابل بزرگانی چون مولانا جلال الدین رومی، ابوسعید ابوالخیر، عطار نیشابوری، اقبال لاهوری، سنایی غزنوی، حافظ شیرازی، شبلی  و... اناالحق حلاج را ناشی از رسیدن به مقام فنا و خلوص حلاج می دانند. آنگونه که مولوی در کتاب «فیه ما فیه» اقرار می دارد که: « آخر این اناالحق گفتن، مردم می پندارند دعوی بزرگی است. اناالعبد گفتن دعوی بزرگ است.زیرا این که می گوید من عبد خدایم دو هستی اثبات می کند؛ یکی خود و یکی خدا را. اما آن که انااحق گوید خود را عدم کرده و به باد داد.»


]]>
تومور یک از علیرضا آذر 2016-01-06T07:41:39+01:00 2016-01-06T07:41:39+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/339 Mazhar Dust منتظر یک شب طوفانی ام در به در ساعت ویرانی ام پای خودم داغ پشیمانی ام مثل خودت درد خیابانی ام "با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام" مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟ تا که مرا دید به حالم گریست ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟ مردن تدریجی اگر زندگی ست "طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام" من که منم جای کسی نیستم میوه ی طوبای کسی نیستم گیج تماشای کسی نیستم مزه ی لبهای کسی نیستم "دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام" خسته از انداز

منتظر یک شب طوفانی ام

در به در ساعت ویرانی ام


پای خودم داغ پشیمانی ام

مثل خودت درد خیابانی ام


"با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام"


مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟

تا که مرا دید به حالم گریست


ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟

مردن تدریجی اگر زندگی ست


"طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام"


من که منم جای کسی نیستم

میوه ی طوبای کسی نیستم


گیج تماشای کسی نیستم

مزه ی لبهای کسی نیستم


"دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام"


خسته از اندازه ی جنجال ها

از گذر سوق به گودال ها


از شب چسبیده به چنگال ها

با گذر تیر که از بال ها


"آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام"


شعر اگر خرده هیولا شدم

آخر ابَر آدم تنها شدم


گاه پریشان تر از این ها شدم

از همه جا رانده ی دنیا شدم


"ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام"


وای اگر پیچش من با خمت

درد شود تا که به دست آرمت


نوش خودم زهر سراپا غمت

بیشترش کن که کمم با کمت


"خوب ترین حادثه میدانمت

خوب ترین حادثه میدانی ام ؟"


غسل کن و نیت اعجاز کن

باز مرا با خودم آغاز کن


یک وجب از پنجره پرواز کن

گوش مرا معرکه ی راز کن


"حرف بزن ابر ِ مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام"


قحطی حرف است و سخن سالهاست

قفل زمان را بشکن سال هاست


پر شدم از درد شدن سال هاست

ظرفیت سینه ی من سال هاست


"حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام"

]]>
شعر هم مرگ از علیرضا آذر 2015-12-20T06:44:20+01:00 2015-12-20T06:44:20+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/338 Mazhar Dust  علیرضا آذر عزیز از بهترین شاعران دوره معاصر ایران زمین است. گرمی و دلنشینی سروده های این بزرگوار خوش ذوق آنقدر ملموس است که نهایت بی انصافی بود اگر شعری از ایشان را در وبلاگ منتشر نمی کردم. هر چند که کپی کردن اشعار شاعران بدون ارایه ی نکته ای ناگفته خلاف عرف وبلاگمان است، اما حقیقتاً دلم نیامد خوانندگانی را که با ایشان آشنایی ندارند با قلم توانمندشان آشنا نکنم.علیرضا آنقدر شعر خوب دارد که انتخاب سخت است؛ اما چون خودم شعر لیلی را خیلی می پسندم تصمیم گرفتم با عزیزان کاربر وبلاگ در خو

 علیرضا آذر عزیز از بهترین شاعران دوره معاصر ایران زمین است. گرمی و دلنشینی سروده های این بزرگوار خوش ذوق آنقدر ملموس است که نهایت بی انصافی بود اگر شعری از ایشان را در وبلاگ منتشر نمی کردم. هر چند که کپی کردن اشعار شاعران بدون ارایه ی نکته ای ناگفته خلاف عرف وبلاگمان است، اما حقیقتاً دلم نیامد خوانندگانی را که با ایشان آشنایی ندارند با قلم توانمندشان آشنا نکنم.علیرضا آنقدر شعر خوب دارد که انتخاب سخت است؛ اما چون خودم شعر لیلی را خیلی می پسندم تصمیم گرفتم با عزیزان کاربر وبلاگ در خواندنش شریک شوم.

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن...لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست...بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم...لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین،سینه و سر آوردم...مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد...دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی...بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست...یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند...پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود...تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

اِی شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو...دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست...این شعرِ پُر از داغِ تو آتش زدنی ست

اَبیاتِ روانی شده را دور بریز...این دردِ جهانی شده را دور بریز

]]>
پاسخ آقای مسعود به شعر سعدی 2015-10-23T10:24:41+01:00 2015-10-23T10:24:41+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/337 Mazhar Dust                     نقاشی از: استاد فرشچیان  شعر زیر از سعدی است. کاری به شعر ندارم. چون خودش آنقدر زیبا هست و آشنا به دل که نیازی به توضیح من نباشد. اما پاسخی که از آقایی به نام «مسعود» برای این شعر در قالب مسمط نوشته شده  است بسیار بسیار زیبا تر از خود این شعر است. متأسفانه من با این شاعر بزرگوار آشنایی ندارم و شعر دیگری از ایشان در دستم نیست. اگر توانستم اسم کامل یا وبلاگ یا وبسایتی


                    نقاشی از: استاد فرشچیان

  شعر زیر از سعدی است. کاری به شعر ندارم. چون خودش آنقدر زیبا هست و آشنا به دل که نیازی به توضیح من نباشد. اما پاسخی که از آقایی به نام «مسعود» برای این شعر در قالب مسمط نوشته شده  است بسیار بسیار زیبا تر از خود این شعر است. متأسفانه من با این شاعر بزرگوار آشنایی ندارم و شعر دیگری از ایشان در دستم نیست. اگر توانستم اسم کامل یا وبلاگ یا وبسایتی از ایشان بیابم، به طور قطع به خوانندگان وبلاگ در میان خواهم گذاشت.


ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود    

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود


من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او  

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود


گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود


محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود


او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود


برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود


با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود


بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود


شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود


گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود


صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود


در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود


سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

]]>
آیینه 2015-09-14T12:10:41+01:00 2015-09-14T12:10:41+01:00 tag:http://mazharjan.mihanblog.com/post/335 Aram Dust دلـبـر نـصیـب کـن چـو  بـه دیدار بنگرم          روی  تـرا هـمـیـشه  سـزاوار  بـنگرم دانـم  درون مـردمـک  چـشـم  حـاضـری         تـا  خـویـش را در آیـنـه هر بار بنگرم چون در شهود خویش ترا می کنم شهید         بسیار روز و شب که به رخسار بنگرم کـردی  طـلوع دولـت عشق تو در وجود         سبـقت گرفـته ام چو به هـر کـار بنگرم ور شـاهـد مـنـی تـو هـمـی شـاهـد خودی


دلـبـر نـصیـب کـن چـو  بـه دیدار بنگرم          روی  تـرا هـمـیـشه  سـزاوار  بـنگرم

دانـم  درون مـردمـک  چـشـم  حـاضـری         تـا  خـویـش را در آیـنـه هر بار بنگرم

چون در شهود خویش ترا می کنم شهید         بسیار روز و شب که به رخسار بنگرم

کـردی  طـلوع دولـت عشق تو در وجود         سبـقت گرفـته ام چو به هـر کـار بنگرم

ور شـاهـد مـنـی تـو هـمـی شـاهـد خودی        در چـهـره ام  تـراجــم  اســرار  بـنگرم

کـامـل شـدم به یـمن محبّت سپاس و حمد       شـاهـی  ولـی تـرا هـمه چون یار بنگرم

     خوش بر محب که گفت رهیدم ز واسطه

         دلـدار  را  بـه  دیـده ی  دلـدار  بنگرم !    

]]>