تبلیغات
سیب - مطالب Mazhar Dust
نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

تعبیر چکامه ای از مولانا رومی


Image result for ‫مولوی‬‎

هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی

آتش عشق درزده تا نبود عمارتی

ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را

سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی

روح که سایگی بود سرد و ملول و بی‌طرب

منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی

جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند

برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی

شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ

نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی

جان به مثال ذره‌ها رقص کنان در آفتاب

نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی

جان چو سنگ می‌دهد جان چو لعل می‌خرد

رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی

قرص فلک درآید و روی به گوش جان‌ها

سر ازل بگویدش بی‌سخن و عبارتی

آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر

آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی

محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه

کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی


تأویل در ادامه ی مطلب


تعبیری ساده از شعر

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
پنجشنبه 2 دی 1395-01:44 ق.ظ
حرفی بزن() 

تعبیر شعر "من غلام قمرم"


Image result for ‫گفتم ای عشق من از چیز دگر‬‎

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو


سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو


دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو


گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو


من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو


گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو


گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو


گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو


ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


تعبیری ساده از شعر

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
سه شنبه 23 شهریور 1395-12:12 ب.ظ
نظر شما چیست؟() 

تحلیل غزل چهاردهم دیوان شمس


غزل چهاردهم دیوان کبیر است که شرح و تحلیل آن در ادامه مطلب قرار داده شده است. 


ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما

افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا


گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود

مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا


ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته

زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا


ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده

ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا


این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد

سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما


دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله

امروز می در می‌دهد تا برکند از ما قبا


ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری

خوش خوش کشانم می‌بری آخر نگویی تا کجا


هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا


عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان

هر دم تجلی می‌رسد برمی‌شکافد کوه را


یک پاره اخضر می‌شود یک پاره عبهر می‌شود

یک پاره گوهر می‌شود یک پاره لعل و کهربا


ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او

ای که چه باد خورده‌ای ما مست گشتیم از صدا


ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای

گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما



تحلیل غزل

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
سه شنبه 19 مرداد 1395-05:04 ب.ظ
چیزی بگو...() 

چند شعر از کاظم بهمنی


«تاریخ ادبیاتی که سخن از کاظم بهمنی نگوید را خائنان نوشته اند»


واژه ی تلخی به گوش ام خورد بین گاوها
ذات "ما " گفتن مرا آزرد بین گاوها

زندگی یک دامداری بود و من اهلی شدم
عشق در من چون منیت مرد بین گاوها

بین نااهلان مخواه از من که ترویج اش دهم
دامنی گل را نخواهم برد بین گاوها

پشت پا خوردم وگرنه در فرار روز جشن
استخوان هایم نمی شد خرد بین گاوها

از رقیبان نفهمم یک نفر پیروز شد
بی وفا آدم مرا نشمارد بین گاوها







بیشتر نخوانی ضرر کردی...!خود دانی.

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395-04:04 ب.ظ
نظرات() 

آزار هوشنگ ابتهاج



آزار 
       
دختری خوابیده در مهتاب         
 چون گل ِ نیلوفری بر آب         
خواب می بیند         
 خواب می بیند که بیمارست دلدارش         
وین سیه رؤیا ، شکیب از چشم ِ بیمارش         
 باز می چیند         
 می نشیند خسته دل در دامن ِ مهتاب         
 چون شکسته بادبان ِ زورقی بر آب         
 می کند اندیشه با خود :         
از چه کوشیدم به آزارش ؟         
 وز پشیمانی سرشکی گرم         
 می درخشد در نگاه ِ چشم بیدارش         
روز ِ دیگر         
 باز چون دلداده می ماند به راه ِ او         
 روی می تابد ز دیدارش         
 می گریزد از نگاه ِ او        
 باز می کوشد به آزارش         


گر تو را حوصله مانده ست کمی بیش بنوش!!!

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
یکشنبه 1 فروردین 1395-03:08 ب.ظ
نظرات() 

غزل اول آخر شاهنامه



یا نخوانید، یا همه اش را بخوانید. بیش از صد بار این شعر را خواندم. همیشه برایم تازه است. نمی گذارم حفظ شود در خاطرم، مبادا از شوری که در دلم به پا می کند بکاهد. اولین غزل از کتاب «آخر شاهنامه» اثر فردوسی دوران، «مهدی اخوان ثالث» بزرگ است. به راستی که همانقدر که صلابت اشعارش تن را به لرزه در می آورد، عاشقانه هایش اشک از چشم هر صاحب دلی در می آورد. یا نخوانید، یا همه اش را بخوانید.


باده ای هست و پناهی و شبی شسته و پاک
جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک
نم نمک زمزمه واری ، رهش اندوه و ملال
می زنم در غزلی باده صفت آتشناک

بوی آن گمشده گل را ز چه گلبن خواهم ؟
که چو باد از همه سو می دوم و گمراهم
همه سر چشمم و از دیدن او محرومم
همه تن دستم و از دامن او کوتاهم

باده کم کم دهدم شور و شراری که مپرس
برَدَم ، افتان، خیزان ، به دیاری که مپرس
گوید آهسته به گوشم سخنانی که مگوی
پیش چشم آوََرَدَم باغ و بهاری که مپرس

آتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاه
جهد از دام دلم صد گله عفریته ی آه
بسته بین من و آن آرزوی گمشده ام
پل لرزنده ای از حسرت و اندوه نگاه

گرچه تنهایی من بسته در و پنجره ها
پیش چشمم گذرد عالمی از خاطره ها
مست نفرین منند از همه سو هر بد و نیک
غرق دشنام و خروشم سره ها ، ناسره ها

گرچه دل بس گله زو دارد و پیغام به او
ندهد بار ، دهم باری دشنام به او
من کشم آه ، که دشنام بر آن بزم که وی
ندهد نقل به من، من ندهم جام به او

روشنایی دهِ این تیره شبان بادا یاد
لاله برگِ ترِ برگشته ، لبان ، بادا یاد
شوخ چشم آهوک من که خورد باده چو شیر
پیر می خوارگی  آن تازه جوان ، بادا یاد
 
باده ای بود و پناهی ، که رسید از ره باد
گفت با من : چه نشستی که سحر بال گشاد
من و این ناله ی زار من و این باد سحر
«آه اگر ناله ی زارم نرساند به تو باد»

یه رباعی از م.امید

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
جمعه 7 اسفند 1394-09:48 ب.ظ
نظرات() 

شعر «سکه»از «سیاوش کسرایی»


پنجم اسفند ماه زاد روز سیاوش کسرایی عزیز، شاعر بزرگواری است که ناجوانمردانه کم دیده شد. بزرگ مردی که تاریخ وامدار بزرگی و عظمت اوست. هر کس بخواهد احساسی ترین حماسه ی انسانی را بخواند، تنها کافیست گذری از پس کوچه های منظومه ی «آرش کمانگیر» داشته باشد. افسوس که زمان ندارم تا آن حجم شعر را تایپ کنم. کپی کردن آن را هم تاب نمی آورم، چرا که همین شعر کوتاه زیر را شاخ و برگ بریده اند. چه رسد به آن کوه صلابت. پس این شعر را که با شریان هایم بازی می کند، برایتان می گذارم تا شاید شما احساستان به تلاطم در آید. آن یکی هم برای زمانی دیگر. چکیده ای از زندگی اش را هم در ادامه ی مطلب می توانید بخوانید.

خاطرم دریای پر غوغاست
یاد تو چون سکه ای سیمین رها بر آب این دریاست

خاطر دریا پریشان است
سینه ی دریا پر از تشویش توفان هاست

دست من در موج و قلبم سوی ساحل هاست
قلب من منزلگه دل هاست

نه بر این دریا سکونی
نه به ساحل ها چراغ رهنمونی
کی برآید از افق شمع بلند آفتابم
تا درنگ آرم دمی
تا بیاسایم کمی
تا در این امواج یادی، یادگاری را بیابم

ای دریغا سر به سر موج است و گرداب است یا غرقاب
سکه ی سیمین فرو تر می رود در آب.

از مجموعه ی شعر آوا.
پیشنهاد:شعر «در شب پایان نیافته ی سعدی» را از همین مجموعه مطالعه فرمایید.

ادامه مطلب

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
پنجشنبه 6 اسفند 1394-10:59 ب.ظ
نظرات() 

تومور یک از علیرضا آذر


منتظر یک شب طوفانی ام

در به در ساعت ویرانی ام


پای خودم داغ پشیمانی ام

مثل خودت درد خیابانی ام


"با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام"


مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟

تا که مرا دید به حالم گریست


ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟

مردن تدریجی اگر زندگی ست


"طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام"


من که منم جای کسی نیستم

میوه ی طوبای کسی نیستم


گیج تماشای کسی نیستم

مزه ی لبهای کسی نیستم


"دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام"


خسته از اندازه ی جنجال ها

از گذر سوق به گودال ها


از شب چسبیده به چنگال ها

با گذر تیر که از بال ها


"آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام"


شعر اگر خرده هیولا شدم

آخر ابَر آدم تنها شدم


گاه پریشان تر از این ها شدم

از همه جا رانده ی دنیا شدم


"ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام"


وای اگر پیچش من با خمت

درد شود تا که به دست آرمت


نوش خودم زهر سراپا غمت

بیشترش کن که کمم با کمت


"خوب ترین حادثه میدانمت

خوب ترین حادثه میدانی ام ؟"


غسل کن و نیت اعجاز کن

باز مرا با خودم آغاز کن


یک وجب از پنجره پرواز کن

گوش مرا معرکه ی راز کن


"حرف بزن ابر ِ مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام"


قحطی حرف است و سخن سالهاست

قفل زمان را بشکن سال هاست


پر شدم از درد شدن سال هاست

ظرفیت سینه ی من سال هاست


"حرف بزن حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام"


بیشتر بدانید- دانلود دکلمه

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
چهارشنبه 16 دی 1394-11:11 ق.ظ
نظرات() 

شعر هم مرگ از علیرضا آذر



 علیرضا آذر عزیز از بهترین شاعران دوره معاصر ایران زمین است. گرمی و دلنشینی سروده های این بزرگوار خوش ذوق آنقدر ملموس است که نهایت بی انصافی بود اگر شعری از ایشان را در وبلاگ منتشر نمی کردم. هر چند که کپی کردن اشعار شاعران بدون ارایه ی نکته ای ناگفته خلاف عرف وبلاگمان است، اما حقیقتاً دلم نیامد خوانندگانی را که با ایشان آشنایی ندارند با قلم توانمندشان آشنا نکنم.علیرضا آنقدر شعر خوب دارد که انتخاب سخت است؛ اما چون خودم شعر لیلی را خیلی می پسندم تصمیم گرفتم با عزیزان کاربر وبلاگ در خواندنش شریک شوم.

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن...لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست...بعد از من و جان کندن من نوبت توست

لیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم...لیلی مپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین،سینه و سر آوردم...مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد...دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی...بگذاری ام و باز فراموش کنی

دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست...یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست

تا اخم کنی دست به خنجر بزند...پلکی بزنی به سیم آخر یزند

تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود...تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود

اِی شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو...دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست...این شعرِ پُر از داغِ تو آتش زدنی ست

اَبیاتِ روانی شده را دور بریز...این دردِ جهانی شده را دور بریز


ادامه ی شعر و دانلود دکلمه

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
یکشنبه 29 آذر 1394-10:14 ق.ظ

پاسخ آقای مسعود به شعر سعدی


                    نقاشی از: استاد فرشچیان

  شعر زیر از سعدی است. کاری به شعر ندارم. چون خودش آنقدر زیبا هست و آشنا به دل که نیازی به توضیح من نباشد. اما پاسخی که از آقایی به نام «مسعود» برای این شعر در قالب مسمط نوشته شده  است بسیار بسیار زیبا تر از خود این شعر است. متأسفانه من با این شاعر بزرگوار آشنایی ندارم و شعر دیگری از ایشان در دستم نیست. اگر توانستم اسم کامل یا وبلاگ یا وبسایتی از ایشان بیابم، به طور قطع به خوانندگان وبلاگ در میان خواهم گذاشت.


ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود    

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود


من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او  

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود


گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود


محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود


او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود


برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود


با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود


بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود


شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود


گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود


صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود


در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود


سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود


پاسخ آقای مسعود به شعر

نوشته شده توسط :Mazhar Dust
جمعه 1 آبان 1394-01:54 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3